آخرین خبرها

گفت‌وگوی «خطِ اعتدال» با برادر شهید پاسدار محمد احمدی جوان (اولین شهید مدافع حرم بوشهر) :مادرم در موقع زایمان داداش محمد در خواب دیده بود که خدا به او پسری عطا خواهد داد که بعدها مانند دایی اش به شهادت خواهد رسید/ماجرای آخرین ملاقات مادر با شهید

تاریخ انتشار : چهارشنبه،۱آذر۱۳۹۶
نخست  ← با شهدا ← گفت و گو  ←  گفت‌وگوی «خطِ اعتدال» با برادر شهید پاسدار محمد احمدی جوان (اولین شهید مدافع حرم بوشهر) :مادرم در موقع زایمان داداش محمد در خواب دیده بود که خدا به او پسری عطا خواهد داد که بعدها مانند دایی اش به شهادت خواهد رسید/ماجرای آخرین ملاقات مادر با شهید

شکوفه زمانی: به گزارش اختصاصی پایگاه خبری تحلیلی «خطِ اعتدال»، شهیدی که در طالع  خانواده شان از دیر بازشهادت بوده و هست.وقتی که با داداش شهید محمد احمدی جوان همکلام می شوم غربت وچهره  خوش رو و چشمهای  با حیای شهید را در فکر خود تجسم می کنم  و به عمق ایمان درونی او پی […]

شکوفه زمانی:
به گزارش اختصاصی پایگاه خبری تحلیلی «خطِ اعتدال»، شهیدی که در طالع  خانواده شان از دیر بازشهادت بوده و هست.وقتی که با داداش شهید محمد احمدی جوان همکلام می شوم غربت وچهره  خوش رو و چشمهای  با حیای شهید را در فکر خود تجسم می کنم  و به عمق ایمان درونی او پی می برم که افتخار شد مانند دایی خود علیرضا زند پی به شهادت برسد.
سخن از شهید شاهدی است که در سال ۱۳۶۸ درشب مبعث حضرت  رسول اکرم (ص) در روستای باشی و از دیار رئیسعلی دلواری استان بوشهر به دنیا آمد و در اربعین سال ۱۳۹۴ به درجه شهادت رسید و اولین شهید مدافع حرم بوشهر شناخته شد و پیکرش در گلزار روستای باشی آرام گرفت.
آنچه که در پی می آید ما حصل همکلامی خبرنگار حوزه حماسه و مقاومت «خطِ اعتدال» با اسد الله احمدی جوان برادر بزرگ شهید محمد احمدی جوان است.
کمی از خانواده تان به مخاطبان معرفی می کنید؟
پدرمان راننده ماشین سنگین در جاده ها  بود و سعی داشتند از راه حلال امرار معاش داشته باشند و در این مدت سی سالی که راننده جاده بودند هیچ وقت خلاف نکردند و مادرم نیز زنی زحمتکش و با نبود پدرمان جبران همه کارهای خانه بود.
خانواده ما پر جمعیت  ۵ خواهر و ۴ برادر بودیم و محمد بچه آخر خانواده محسوب می شد و داداش محمد در پنچ اسفند ماه سال ۱۳۶۸ در شب  مبعث حضرت  رسول اکرم (ص)  در خانه ای ساده در روستای باشی از توابع شهرستان و از دیار رئیسعلی دلواری استان بوشهر به دنیا آمد و از اولین شهدای مدافع حرم استان بوشهر روستای باشی از توابع بخش دلوار شهرستان تنگستان شناخته شد.
تفاوت سنی شما با شهید چند سال است؟
من برادر دوم شهید متولد ۱۳۵۸ هستم و تفاوت سنی ما با یکدیگر ده سال است.
با آنکه شهید شغل ماهگیری داشتند شغل پاسداری را خودش انتخاب کردند؟
بله شهید از سن بیست سالگی فرمانده پایگاه شهید دستغیب روستای باشی بودند و خدمت سربازی را داخل سپاه به اتمام رساند با آنکه کارشناسی رشته مکانیک در شیراز قبول شده بود نرفت ولی فوق دیپلم مهندسی مکانیک خود رو را از دانشگاه آزاد از بند گناوه با معدل ۱۸گرفت و بیشتر دوست داشت خدمتش در سپاه باشد برای همین سال ۱۳۹۱ وارد تیپ امام صادق (ع) سپاه بوشهر و بعدش هم استخدام سپاه شدند و حتی موقعی که می خواستند به سوریه  بروند به هیچ کس از رفتن خود اطلاع ندادند.
یعنی خانواده از رفتن شهید به سوریه بی اطلاع بودند؟
بله، به ما می گفت به عنوان ماموریت کاری به سفر می رود.
پس شما چگونه فهمیدید که به سوریه رفته است؟

Image result for ‫شهید محمد احمدی جوان‬‎
حتی به دوستانش گفته بود که از این ماموریتی که رفته است سالم بر نمی گردد وقتی زخمی شده بود ما متوجه شدیم به سوریه رفته است. ماه مهر سال ۱۳۹۴ بود که  به سوریه اعزام شدند و بعد از یکماه بودن درحلب سوریه ابتدا مجروع بعد شهید می شود.
موقعی که داداش محمد در سوریه بودند با یکدیگر ارتباط مکالمه ای هم داشتید؟
بله چندین مرتبه با یکدیگر در تماس بودیم ولی باز هم نمی گفتند که درجبهه مقاومت  سوریه هستند.ما و خانواده هم فکر می کردیم در ماموریت کاری شغلشان هستند.
با آنکه در جریان رفتن اعزام سوریه  داداش محمد نبودید فکر نمی کردید که به شهادت برسد؟
با آن حالت معنوی که داداش محمد داشتند ما فکر می کردیم که روزی در ماموریت هایش به شهادت می رسد و همچنین محمد ارتباط بسیار عاطفی با پدر و نیز بیشتر با مادرم داشتند.
مادرم در موقع زایمان داداش محمد در خواب دیده بود که خدا به او پسری عطا خواهد داد که بعدها مانند دایی اش به شهادت خواهد رسید و چون محمد بچه آخر خانواده بود مادرم به  رفت و آمدهایش بسیار توجه داشت.خود شهید هم به مادرم همیشه می گفت که تو فقط خواهر شهید نیستی مادر شهید هم هستی .
داداش محمد روز مبعث حضرت محمد (ص) در سال ۱۳۶۸ در روستای باسی بدنیا آمد و هر ساله در ظهر تا سوعا یادواره شهدای روستا را برگزار می کرد  که در ظهر تاسوعای سال ۱۳۹۴ خودش مجروح می شود و در اربعین همان سال به شهادت می رسد .
شما به عنوان برادر بزرگتر شهید خاطراتی از با هم بودن یکدیگر دارید؟
نکته ای که قابل توجه است محمد خیلی آدم تو داری بود و حرف هیچ کس را به زبان نمی آورد و حتی یکسال که آموزش رفته بود و دوره نظامی می دید از لحاظ رعایت امنیتی به هیچ کس نگفته بود و از دیگر نکات مثبت محمد این بود اصلا اهل غیبت نبود ولی اهل نماز شب بود و نماز مغرب و عشاء را در وقت خودش به جا می آورد همزمان با هم نمی خواند.از طرفی هم خانه پدری  محمد کنار دریا است و بیشتر تفریحات محمد ماهگیری بود و صید خوبی هم می کرد.موقعی که در سپاه بودند بیشتر کارهای فرهنگی و مسابقات ورزشی را بر عهده گرفته بودند و اردوهای بسیج را برای دانش آموزان خودش برگزار می کرد.
از حسنات دیگر محمد که ما از آن بی خبر بودیم و بعد از شهادتش متوجه شدیم این بود داداش  محمد به طور ماهانه  نصفی از در آمد شغلش را خرج مردم روستای باشی و به نیازمندان کمک می کرد و حتی به روستای های همجوار روستای باشی به خانواده هایی که تحت پوشش کمیته بودند سرکشی  و کمک می کرد.
از نحوه زخمی شدنش برادرتان در حلب سوریه همرزمانش به چه صورت نقل کرده اند؟
خود شهید از تک تیراندازان ماهر جبهه مقاومت سوریه بوده است و به عنوان مربی سلاح به رزمندگان دیگر آموزش می دادند. وقتی که در منطقه موقع آزاد سازی حلب بودند شهید می بییند پیکر چند تا از دوستانش که شهید شده است نقش زمین است برای همین می رود پیکر این شهدا را عقب بکشد و پیکر یکی از شهدا روی دوش محمد بوده است که ناگهان متوجه  اصابت ترکش های داعشی ها به درب ماشین می شود.
دوست محمد که همراه او زخمی شده بود می گوید: در ابتدا وقتی که محمد از طرف داعشی ها تیر خورد دو چشمش  را از دست می دهد و محمد فریاد ” یا زینب، یا زینب” را سر می داد.
پس چطور می شود داداش محمد بعد از چهل روز از زخمی شدنش به شهادت می رسند؟

http://etedaleshomal.ir/wp-content/uploads/2017/11/333-1.jpg
داداش با ترکشی که به سرش و دیگر اعضای بدن و چشمش خورده بود تا ۲۰ روز در بیمارستان سوریه بستری و در کما بودند و بعد به بیمارستان بقیه الله تهران اعزام می شود و به مدت ۲۰ روز هم در این بیمارستان در حالت کما به سر می برند.
ما همگی به ملاقات داداش محمد رفتیم واو را از نزدیک دیدیم ولی  مادر در روز آخر به ملاقات پسرش که در کما بود آمد و موقع برگشت  از بیمارستان تهران به بوشهر بودیم که به ما اطلاع دادند محمد شهید شده است.گویی محمد منتظر بود که مادر به ملاقاتش بیاید و او را ببیند و بعد به شهادت برسد.
خوابی بعد از شهادت داداش محمد دیده اید که بخواهید تعریف کنید؟
شبی که به نیت داداش محمد در مسجد روستایمان دعای کمیل برگزارکردیم شب در خواب دیدم در کنار ساحل دریا هستیم و من دختر سه ساله خودم را در قایق جا گذاشته ام و نگران هستم  که محمد با موتور سیکلت و با لباس سبز سپاه آمد و گفت نگران نباش من سارا دخترت را می آورم که ناگهان یادم افتاد و گفتم محمد تو که شهید شده ای و دیدم روی اتیکت لباسش نوشته شده است «شهید جماران»
گویا شهید در وصیت نامه اش به نکته ای خاصی اشاره داشتند؟
شهید اعتقاد قلبی و عملی به ولایت فقیه داشت تا جایی که در وصیت نامه  خود می نویسد: مبادا از خط ولایت فقیه خارج شوید که من شهادت می دهم که شما از خط اهل بیت خارج شده اید.